گاهی آدم از تمام شلوغیهای دنیا خسته میشود؛ از حرفهایی که در دلش میمانند، از بغضهایی که نمیتواند به زبان بیاورد، از آدمهایی که نمیفهمند درونش چه میگذرد و از روزهایی که با تمام سختیهایشان میگذرند، اما ردشان تا مدتها در دل آدم باقی میماند.
درست همان لحظههاست که دلم یک گوشهی دنج میخواهد؛ جایی دور از هیاهوی دنیا، جایی که بتوانم قرآنم را باز کنم، چادرم را مرتب کنم و بیهیچ ترسی از قضاوت شدن، با خدای خودم حرف بزنم.
مثل همین تصویر…
دختری با چادر مشکی، نشسته در گوشهای از حرم یا صحن یک مکان مقدس؛ قرآنی پیش رویش باز است و انگار برای چند دقیقه، تمام دنیا را پشت سر گذاشته تا فقط با خدای خودش خلوت کند. نه عجلهای دارد، نه میخواهد چیزی را به کسی ثابت کند. فقط آمده تا دلش را آرام کند و میان این همه شلوغی، دوباره خودش را پیدا کند.
کمی آنطرفتر، کبوترها آرام روی زمین قدم میزنند. نور آفتاب روی سنگفرشها افتاده و سایهها، سکوت دلنشینی ساختهاند. چه کسی میداند در دل آن دختر چه میگذرد؟ شاید برای آیندهاش دعا میکند، شاید نگران عزیزانش است، شاید آرزویی دارد که هنوز به هیچکس نگفته، یا شاید فقط آمده تا بابت تمام نعمتهایی که دارد، از خدا تشکر کند.
گاهی آدم حتی نمیداند دقیقاً برای چه چیزی دلش گرفته است؛ فقط احساس میکند به چند دقیقه آرامش نیاز دارد. به لحظهای که بتواند تمام نگرانیهایش را کنار بگذارد و با خودش بگوید: «من تنها نیستم؛ خدایی دارم که از تمام رازهای دلم باخبر است.»
برای من، چادر مشکی در این تصویر فقط نشانهی پوشش نیست؛ انگار بخشی از یک حس عمیق و شخصی است. حس آرامشی که در خلوت با خدا پیدا میشود، حس پایبندی به باوری که آدم از ته دل دوستش دارد و حس زیبای دختری که میخواهد در میان تمام فراز و نشیبهای زندگی، ارتباطش را با خدا حفظ کند.
شاید هیچکس متوجه این لحظهی ساده نشود. شاید کسی نداند آن دختر چند بار در دلش دعا کرده یا با چه امیدی صفحههای قرآن را ورق زده است؛ اما مگر قرار است همهی لحظههای قشنگ زندگی دیده شوند؟ بعضی از زیباترین اتفاقها، همانهایی هستند که فقط خدا از آنها خبر دارد.
من فکر میکنم خوشبختی همیشه در داشتن چیزهای بزرگ نیست. گاهی خوشبختی همین است که جایی بنشینی، قرآن را مقابلت باز کنی، نسیمی آرام از کنارت بگذرد و برای چند لحظه احساس کنی دلت سبکتر شده است.
خدایا، اگر روزی دنیا آنقدر شلوغ شد که صدای خودم را هم نشنیدم، کمکم کن باز هم راهی به سوی تو پیدا کنم. اگر دلم گرفت، امیدم را از من نگیر. اگر آرزوهایم دیر برآورده شدند، صبرم را بیشتر کن و اگر روزی در میان سختیها فراموش کردم چقدر به تو نزدیکم، دوباره دلم را به یاد خودت آرام کن.
من نمیخواهم همیشه زندگیام بیدردسر باشد؛ فقط میخواهم در روزهای سخت، دلم از یاد تو خالی نشود. میخواهم وقتی میترسم، به تو پناه بیاورم و وقتی خوشحالم، شکرگزار تو باشم.
شاید زیباترین شکل آرامش همین باشد؛ دختری با چادر مشکی، قرآنی در برابرش و دلی که با تمام خستگیهایش هنوز به مهربانی خدا امیدوار است.
و من چه خوشبختم اگر در میان این همه هیاهو، هنوز جایی برای خلوت با تو داشته باشم؛ جایی که لازم نباشد خودم را قوی نشان بدهم، لازم نباشد حرفهایم را پنهان کنم و لازم نباشد برای اشکهایم توضیحی بیاورم.
من یه دختر چادریام؛ دختری که شاید دنیای بیرونش ساده به نظر برسه، اما توی دلش هزار تا آرزو داره. من چادرم رو فقط یه تکه پارچه نمیدونم؛ چادرم برای من یه انتخابه، یه حس قشنگ، یه آرامش عمیق که هر بار سرم میکنم، انگار یه قدم به چیزی که قلبم میخواد نزدیکتر میشم.
شاید بعضیا نفهمن چرا چادر رو انتخاب کردم، چرا با وجود همهی سختیها هنوز بهش پایبندم، اما من برای انتخابم دلیل دارم. من چادرم رو دوست دارم، چون باهاش احساس میکنم خود واقعیام هستم؛ بدون اینکه بخوام شبیه کسی باشم یا برای پذیرفته شدن، خودم رو تغییر بدم.
گاهی با خودم فکر میکنم قشنگترین چیز زندگی اینه که آدم بتونه با باورهاش زندگی کنه و از انتخابی که از ته دل دوستش داره، خجالت نکشه.
من هم مثل همهی دخترها آرزو دارم، میخندم، گاهی دلم میگیره و گاهی برای رسیدن به آرزوهام بیقرار میشم. اما وسط همهی این روزهای خوب و بد، چادرم برای من یادآور یه حس آشناست؛ حسی که با هیچ چیز عوضش نمیکنم.
اگه یه روز منو با یه دسته گل زرد ببینید، شاید فقط یه دختر با چادر مشکی و لبخندی ساده ببینید؛ اما پشت اون لبخند، دنیایی از عشق، ایمان، آرزو و امید پنهونه.
من یه دختر چادریام و به انتخابم افتخار میکنم؛ نه برای اینکه از بقیه بهترم، بلکه برای اینکه دارم راهی رو میرم که قلبم باهاش آرومه.
چادرم انتخاب منه، آرامش منه و بخشی از قصهی زندگی منه…
🔹فائزه زرفشان «هدف من از شاعرانگی، یک بیت شعر مقبول است.»
متولد ۱۳۶۵، مادر ۲ فرزند کارشناسی ارشد فلسفه تعلیم و تربیت از دانشگاه تربیت مدرس، داور جشنواره انسان تمام در بخش کودک و نوجوان، برگزیده جشنواره شعر و داستان جوان سوره و نیز برگزیده سومین جایزه ادبی مادرانه کسب عنوان برگزیده کنگره شعر توحیدی و جشنواره مکتب گمنامی و نخستین جشنواره ملی شعر کودک و نوجوان «آن مرد» تقدیر در جشنواره حضرت علی اکبر (ع) و جشنواره گنبد فیروزهای و نامزدی جشنواره شعر و داستان انقلاب.
❓❓مادر شدن چه تأثیری در روند شاعرانگی شما داشته است؟
مادر بودن روی شعرم هم تأثیرات ظاهری دارد و هم تأثیرات باطنی. ظاهراً زمانم برای مطالعه و سرودن خیلی کمتر شده است، برای شرکت در مجامع ادبی محدودیت دارم، انرژی کمتری برای پرداختن به مقولهٔ شعر برایم باقی میماند؛ اما باطن قضیه این است که با این شرایط اگر بشود شعری گفت، دست کم برای خودم اقناع کنندهتر است.
برخی گمان میکنند شکر صرفا نشانه ی قدردانی است. ولی در واقع شکر یک دستور العمل سلوکی است که اولیاء الهی به آن سفارش خاص کرده اند.
شکر در وجود انسان چرخه ای را فعال میکند که در آن انسان ابتدا دید نعمت بین پیدا کرده و سپس از نعمتها به خدای نعمتها توجّه میکند. شکر، بند شدن به نعمتها نیست! عبور از تونل آنها به اعماق نور است. عبور توجه از نعمت به خدای نعمت و از بهشت به بهشت آفرین است.
اگر شکر واقعی باشد علامتش آن است که انسان در خودش در مواجهه با نعمتها گاهی کششی احساس میکند که گویا میخواهد او را به سمت عوالم باطن بکشاند! گویا نعمتها او را میخواهند به باطن توحیدی شان دعوت کنند. نعمتها دیگر تعلّق و حجاب برای انسان نمیشود او را به سمت باطن هستی عبور میدهند.
گاهی این عبور با احساساتی مثل وجد و اشک همراه میشود! علامت صدقش این است که اگر آن نعمت هم از او گرفته شود این حالت نورانی از او گرفته نمیشود و از اینجاست که صبر شاکرین اساسا رنگ و بوی دیگری دارد. بهره خود را از آن برده و گویا آن نعمت را دارد!
ورود به چرخه سلوکی شکر نسبت به چرخه ی سلوکی صبر و ریاضت خوبی اش این است که انسان را وارد دست اندازهایی مثل خودپسندی و احساس معامله گری و تکبّر نمیکند! راحت انسان را عبور میدهد.
زیرا شکر از یک تجربه مثبت معنوی آغاز میشود نه از حالت تحمّل رنج یا احساس منِ سلوک کننده! شکر، اگر درست فهم و پیموده شود، از مسیرهایی است که با کمترین اصطکاک انسان را به توحید میبرد.