#به_قلم_خودم
گاهی دلم برای روزهایی تنگ میشود که شاید ندیدهام، برای مردانی که آسمان را نزدیکتر از زمین میدیدند و دلشان به وسعت آسمان بود…
برای آنها که روی خاک مینشستند، اما فکرشان در آسمان پرواز میکرد؛ برای دستهایی که قرآن را ورق میزدند و دلهایی که نام خدا، آخرین زمزمهی شبهایشان بود.
نمیدانم در آن لحظههای خلوت، میان آنهمه دلتنگی و دوری، چه در دلشان میگذشت؛ اما گمان میکنم تمام آرزویشان این بود که روزی، بیآنکه نامی از خودشان باقی بگذارند، چراغی در دل این سرزمین روشن کنند.
شهدا رفتند، اما انگار چیزی از جنس آسمان را در این خاک جا گذاشتند؛ چیزی که هنوز هم در سکوت گلزارها، در عطر چفیهها و در ورق خوردن آرام قرآن، میشود پیدایش کرد.
بعضی آدمها زندگی میکنند تا خاطره شوند، اما شهدا رفتند تا راه بماند؛ راهی که از زمین آغاز میشود و به آسمان میرسد…
کاش میشد چند دقیقه کنارشان نشست، بیهیچ حرفی؛ فقط نگاهشان کرد و پرسید: شما چگونه به این آرامش رسیدید، وقتی تمام دنیا در هیاهو بود؟
شاید جوابشان همین سکوت باشد؛ سکوتی که هنوز هم، بعد از سالها، بلندتر از هر صدایی با م
ا حرف میزند.
