داستانی از جنس نور و خدا
گاهی خدا قشنگترین حرفهایش را بیصدا به ما میزند؛ درست مثل همین دست کوچک که میان نور آفتاب بالا آمده، انگار میخواهد چیزی را از آسمان طلب کند.
میگویند بچهها هنوز به زمین عادت نکردهاند؛ هنوز بوی آسمان را با خودشان دارند و دلشان از خدا دور نشده است. شاید برای همین است که دستهای کوچکشان را بیهوا به سمت نور میگیرند؛ انگار هنوز یادشان نرفته که روزی در آغوش مهربانیِ خدا آرام بودهاند.
به این دست کوچک نگاه میکنم و با خودم میگویم: خدایا، چه رازی در وجود این فرشتهها گذاشتهای که با آمدنشان، آدم دوباره به مهربانی تو ایمان میآورد؟
شاید رسالت بعضی آدمها از همان کودکی شروع میشود؛ نه با حرف زدن، نه با کارهای بزرگ، بلکه با یادآوریِ سادهترین حقیقت دنیا: اینکه هنوز هم میشود پاک بود، هنوز هم میشود به خدا اعتماد کرد و هنوز هم در میان تمام شلوغیهای دنیا، نوری هست که از سمت او میتابد.
خدایا، دستهای کوچکمان را رها نکن؛ ما همان کودکانی هستیم که بزرگ شدیم، اما هنوز برای آرام گرفتن، به آغوش امن تو احت
یاج داریم
فرم در حال بارگذاری ...
