آقای من، صاحبِ زمان…
گاهی دلم میخواهد از تمام شلوغیهای این دنیا فاصله بگیرم، گوشهای بنشینم و با شما حرف بزنم؛ از دلتنگیهایی بگویم که هیچکس نمیفهمد، از بغضهایی که بیصدا میشکنند و از آرزوهایی که تهِ تمامشان به نام شما ختم میشود.
آقاجانم، نمیدانم این روزها کجای این زمین قدم میزنید، زیر سایهی کدام آسمان نفس میکشید و نگاهتان به کدام گوشهی دنیاست؛ اما میدانم در میان تمام شلوغیهای زندگی، دلم یک پناه امن دارد و آن، یاد شماست.
یا صاحبالزمان، چقدر دلم میخواهد روزی برسد که دیگر دعای فرج را با بغض نخوانیم، که دیگر جمعهها را با چشمانتظاری به پایان نرسانیم و بهجای زمزمهی «اللهم عجل لولیک الفرج»، با تمام وجود بگوییم: آقاجان، آمدنت مبارک…
آقا جان، ما هنوز همان دلهای کوچک و پر از آرزوییم؛ با همان امیدی که در تاریکترین لحظهها خاموش نمیشود. گاهی خسته میشویم، گاهی میان هیاهوی دنیا گم میشویم، اما تهِ دلمان چراغی روشن است که نام شما را زمزمه میکند.
مولای من، دعا کنید دلمان آنقدر پاک شود که اگر روزی چشممان به جمالتان روشن شد، شرمندهی فاصلهای نباشیم که میان ما و شما افتاده است.
اللهم عجل لولیک الفرج…
یا صاحبالزمان، دلمان به آمدنتان خوش است؛ حتی اگر تمام دنیا فراموش کند که هنوز کس
ی منتظر است…
فرم در حال بارگذاری ...
